خرید بک لینک

امروز دانشگاه ديدم ات. برايم عجيب بود كه سلام كردي!!

حقيقتا كل مسير را شوكه بودم.گمان ميكردم ديگر هيچوقت نميخواهي با من رو به رو شوي كه مجبور به سلام كردن باشي.

نميداني در دلم چه شوقي بود از اينكه در مقابلم ايستاده بودي ...از اينكه از من فرار نميكردي!

با اين همه سعي كردم خودم را بي تفاوت و سرد نشان دهم..

تمام آن روز با فكرهاي سردرگم درباره ي تو گذشت..

تمام روز به اين فكر ميكردم كه تو عجيب ترين شخصي هستي كه در زندگي ديده ام و اين را همان روز اول كه ديدم ات متوجه شده بودم.

راستش را بخواهي اين روزها روزهايي خوبي نيستند اما به طرز عجيبي قدرت اين را پيدا كرده ام كه در برابر مسائل صبور و آرام باشم. رابطه ام مانند دندان لقي شده است كه نه مي افتد و نه ماندگار است.شايد خودم را به اين وضعيت عادت دادم. نميدانم چه بايد كرد.در خلوتم با او احساس غريبگي ميكنم. هميشه فكر ميكنم كه اين رابطه، اين داستان براي من نيست.انگار كه در داستاني موقتي گير كرده باشم در جايي كه انگار از آن من نيست، و راستش تمام اين مدت دلم براي رابطه اي كه به آن احساس تعلق داشتم تنگ ميشد.رابطه اي كه حتي تعريف كردن از آن براي ديگران هم برايم شيرين بود. داستاني كه انگار براي خودِ خودِ من نوشته شده بود.

و فكر ميكنم اين اتفاق در زندگي افراد كمي رخ ميدهد كه در جاي درست خودشان باشند هر چند مدتي كوتاه..

هنوز هم كه گاهي با خودم فكر ميكنم نميدانم تو نسبت به رابطه مان چه حسي داشتي و اينكه تو هم از اينكه روزي به اين رابطه تعلق داشتي حس خوبي داري يا نه؟

برچسب: قصه,براي,خودم,نگاه,ميدارم,براي, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

صفحه بندی