رویا
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 14:50
در خوابم بودی؛ روشن و شفاف. و فضا، اتاق کوچک و تاريک ات بود. و زمستان بود. من پله های خانه تان را بالا میآيم و فقط پاهايم با جورابهای سفيد کلفت در تصوير مشخص است. تو پشت کامپيوترت نشسته ای. به تو میرسم و دستهايم را از پشت سرت حلقه میکنم دور گردن ات. و فقط تو در تصوير پيدايی و دستهای من و حالا لبهايم...
آذر
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:10
جاي خاليت را اينجا، درست همينجا كه يك بار كنارم نشسته بودي و مرا نگاه ميكردي حس ميكنم.مردمك چشم هات. موج موهات. فرم لب و بيني ات هر چه را كه ميديدم دلتنگت هستم.
عنوان ندارد!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
خستگي اين روز ها دقيقا همان چيزيست كه به آن احتياج دارم. در واقع اين روزها از هر چيزي كه باعث شود كم تر به تو فكر كنم استقبال ميكنم! هر روز ساعتم را طوري تنظيم ميكنم كه با اتوبوس آخر كه پنج دقيقه مانده پنج حركت ميكند به تمرين ام برسم. در راه برگشت هم گاهي براي خريد هاي روزانه به فروشگاه ميروم يا به ...
قصه ام را براي خودم نگاه ميدارم ،، تو را براي تو ✨
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
امروز دانشگاه ديدم ات. برايم عجيب بود كه سلام كردي!! حقيقتا كل مسير را شوكه بودم.گمان ميكردم ديگر هيچوقت نميخواهي با من رو به رو شوي كه مجبور به سلام كردن باشي. نميداني در دلم چه شوقي بود از اينكه در مقابلم ايستاده بودي ...از اينكه از من فرار نميكردي! با اين همه سعي كردم خودم را بي تفاوت و سرد نشان ...
نگاه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
گاها كه در خيالات و فكرهايم غرق ميشوم حافظه ام به طرز عجيبي غافلگيرم ميكند.چيزهاي عجيبي به يادم مي آيند.چيز هايي كه شايد نبايد،چيزهايي كه شك ميكنم وجود داشتند يا ساخته ذهن خودم هستند. چه بسيار شب هايي كه حتي با به ياد اوردن يه كلمه!فقط يك كلمه تا صبح به گريه گذشته اند. حافظه آدم چيز شگفت انگيزيست .x...
اسفند سال آخر
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
پنجره را باز كردم، سعي كردم هوا را داخل ريه هايم بكشم ولي نشد.بيني م كيپ شده بود. نميدانم چند ساعت گريه كردم.xa0صداي باران در اين سكوتِ آكنده از فكرهاي كدر عصبي م ميكند. هميشه نزديك سال جديد همچين حس بدي سراغم مي آيد...xa0 مثل اسفند همان سالي كه باهم بوديم..شب ها به حدي گريه ميكردم كه از فشار عصبي س...
Always You
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
دلم برايت تنگ شده . شديدا و زياد و اين خيلي مسخره است كه حتي نميتوانم حالت را بپرسم.xa0 xa0شايد درست همين باشد كه از هم در بي خبري محض باشيم.xa0 اما نميداني چقدر بعضي وقت ها از خواستن و نبودن ات كلافه ميشوم. ديشب از ان وقت ها بود. مثل هر شب فيلم ميديدم و بازيگر نقش اول نگاهي، xa0عجيب شبيه نگاهاي تو ...
رويا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:52
در خوابم بودی؛ روشن و شفاف. و فضا، اتاق کوچک و تاريک ات بود. و زمستان بود. من پله های خانه تان را بالا میآيم و فقط پاهايم با جورابهای سفيد کلفت در تصوير مشخص است. تو پشت کامپيوترت نشسته ای. به تو میرسم و دستهايم را از پشت سرت حلقه میکنم دور گردن ات. و فقط تو در تصوير پيدايی و دستهای من و حالا لبهايم...
Hope
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:08
هميشه با خودم ميگفتم بايد يه روزايي تو زندگي وجود داشته باشه كه به تحمل اين همه سختي و روز مرگي بي ارزه .با فكر اومدن همين روزا همه تلخي ها و بي رنگي هاي زندگي و تحمل ميكردم. ميشه گفتxa0اميد داشتن برام تو همين خلاصه ميشد..xa0روزا و سال ها ميگذشت xa0تا اينكه يه روزي يه جايي تو قلبم يه چيزي حس كردم كه...
You have been the one :)
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:08
نميدونم چرا يدفعه انقدر وحشتناك ميشي! منكه كاريت نداشتم!فقط خواستم حالتو بپرسم.از همون روزي كه دوباره تو پالاديوم ديدمت هميشه نگران اين روز بودم، كه اينجوري شي كه نخواي باهام حرف بزني كه باهام الكي دعوا كني ميشه گفت تو اين مدت هررررر بار كه باهات حرف زدم و ديدمت اين فوبيارو تو تك تك لحظه ها داشتم نم...
:) !okay
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:08
خستگي اين روزا خوبه.كمتر اجازه ميده بهش فكر كنم. هر روز يه جوري تنظيم ميكنم كه با سرويس اخر كه پنج ديقه به ٥ حركت ميكنه برم تمرين پيانو. برگشتنم يا ميرم بيرون يا برميگرم آشپزي ميكنم بعدم اسكيت. هندزفريمم خداروشكر خراب شده.چند روز پيش ديدمش دانشگاه.اونم ديد منو قطعا كه راهشو كج كرد. قضيه يه جوري شده ...