خستگي اين روزا خوبه.كمتر اجازه ميده بهش فكر كنم.
هر روز يه جوري تنظيم ميكنم كه با سرويس اخر كه پنج ديقه به ٥ حركت ميكنه برم تمرين پيانو. برگشتنم يا ميرم بيرون يا برميگرم آشپزي ميكنم بعدم اسكيت.
هندزفريمم خداروشكر خراب شده.چند روز پيش ديدمش دانشگاه.اونم ديد منو قطعا كه راهشو كج كرد.
قضيه يه جوري شده كه نميخوام همون يه ذره محبت و احترامي كه يه روز بينمون بوده خراب شه.دلم نميخاد ببينمش. تا حالا اين حجم از نخواسته شدن رو از يه ادم حس نكرده بودم.
ميدوني بعضي وقتا كه به داستانا ميشينم فكر ميكنم با خودم ميگم من چقدر بدبختم كه آدمي كه اينقدر برام مهمه باهام اينجوري برخورد ميكنه. مثله يه مزاحم.يه آدم آويزون!
اصلا نميخوام به قضيه اينجوري نگاه كنم باخودم ميگم اوكي روزاي خوبي داشتيد باهم تموم شد رفت و من واقعا اعتقاد دارم به اينكه آدما همه ميرن يه روزي ولي كاش اينجوري نميرفت ... :)
من آدم خنگ و نفهمي نيستم.خيلي ساده تر ميتونستي بري
برچسب:
نویسنده: طاها باقریان
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 11:08