در خوابم بودی؛ روشن و شفاف. و فضا، اتاق کوچک و تاريک ات بود. و زمستان بود. من پله های خانه تان را بالا میآيم و فقط پاهايم با جورابهای سفيد کلفت در تصوير مشخص است. تو پشت کامپيوترت نشسته ای. به تو میرسم و دستهايم را از پشت سرت حلقه میکنم دور گردن ات. و فقط تو در تصوير پيدايی و دستهای من و حالا لبهايم که روی پوست گردنت نشسته. چشمانت مهربان میشوند. و من خيلی وقت است چشمانمهربانت را نديده ام.
رؤياهايم را دوست دارم. زياد نيستند اما اغلب پر از تصويرند. و صبح هايی را که نمیخواهم تصويرهای ذهنی ام را از دست بدهم زياد دوست دارم. صبح هايی که کندن از تختخواب برايم سخت است. مثل امروز.
سؤال اينکه: وسط اين همه آشفتگی در روابط جديد و قديمم، تو در خوابم چه میکردی؟ میخواهی نقشی داشته باشی؟ تو نقشات را قبلتر از اين بازی کردهای و خوب هم بوده ای. باور کن؛ خوب و قوی و مهربان. اينکه من را نمیفهميدی، و من خوب میفهميدم ات ربطی به کم هوشی ات نداشت. اسير کليشه های روابط بودی و هستی. هستی هنوز؟
(از وبلاگ دختر بودن)
برچسب: رويا,
نویسنده: طاها باقریان