خرید بک لینک

پنجره را باز كردم، سعي كردم هوا را داخل ريه هايم بكشم ولي نشد.بيني م كيپ شده بود.

نميدانم چند ساعت گريه كردم. صداي باران در اين سكوتِ آكنده از فكرهاي كدر عصبي م ميكند. هميشه نزديك سال جديد همچين حس بدي سراغم مي آيد...

مثل اسفند همان سالي كه باهم بوديم..شب ها به حدي گريه ميكردم كه از فشار عصبي سر انگشتانم به گزگز مي افتادند. ذهنم تماما درگير يك "چرا"يِ بزرگ شده بود، چرايي كه خودم را از هر طرف نسبت به فهميدنش عاجز ميديدم. با ذره ذره ي وجودم ازت ناراحت بودم. شايد از تو نه. از همه چيز!

خوب يادم مي آيد كه حتي همان روزها هم وقتي به منطقم رجوع ميكرم كاملا حق را به تو ميدادم.

حق را به تو ميدادم كه دختري كه آخرِهفته ها و كل تابستان را نميتواند كنارت باشد را براي رابطه نپذيري. حتي اين حق را ميدادم كه شايد از هر نظر آنقدري كه از دور برايت جذاب بودم در رابطه جذاب نبوده باشم.

حتي همين فكر ها و دلايل با اينكه نتيجه منطقِ ذهن خودم بود باز هم برايم آزار دهنده بودند. درواقع "چرا" يي كه ذهنم را درگير كرده بود بيشتر سوالي بود از تمام كائنات و تقدير و هر چيزي كه اراده اش بر اين بود كه من تو را آن روز دانشكده ببينم و چيزي در دلم حس كنم كه حالا بايد به هزار و يك دليل منطقي و غير منطقي به دلم حالي كنم كه تمام شده. همين "تمام شده". همين جايش سخت بود. همين جايش رو نميفهميدم. نميخواستم! و مدام با خودم ميگفتم اگر قرار بود اين اتفاق بيوفتد پس "چرا" ديدمش؟

دقيقا شبيه همين حسي كه امسال هم هست، حتي شايد به مراتب ناتوان تر و درمانده تر نسبت به رويارويي با منطق و چيزي به اسم "حقيقت".

مسخره است ولي گاها كه دانشكده ميبينم حسي دارم ، حسي شبيه به حس آن آدمي كه تصميم دارد روي صورت كسي كه دوستش داره اسيد بپاشد. تا به حال روي صورت كسي اسيد نپاشيده ام اما فكر ميكنم كه اين كار ميتواند از سر ناتواني و حسادت بيش از اندازه باشد. از سر ناتواني چرا كه نميتواند آن شخص و محبت و توجهي كه ميخواهد را به دست آورد. از سر حسادت چون برايش گران تمام ميشود كه آدم هاي اطراف يا شخص ديگري آن محبت و توجه را داشته باشند.

حسي كه دارم با كمي تفاوت تقريبا همين است. دست خودم هم نيست. هر لحظه يك چيزي شبيه به يك حس قوي از درونم ميخواهد كه نابودت كنم.نه به اين دليل كه از تو بدم مي آيد. (كه مي آيد.)

چرا كه آدم نميتواند نسبت به كسي كه اين حجم از فشارِفكري و درماندگي و نخواسته شدن را به او تحميل ميكند حس خوبي داشته باشد.(و در همين نقطه ،درست در همين نقطه عشق به انسان اين توهم را ميدهد كه اين ناتواني چون در مقابل معشوق/دوست است براي انسان فرق ميكند و يا حتي دوست داشتني است.كه خب اين توهمي بيش نيست)

اينها چيزهايي هست كه مدام به خودم گوش زد ميكنم.كه اگر نميكردم تا به حال اتفاق هاي بدتري بين مان مي افتاد.

حالا كه درست فكر ميكنم دلم ميخواهد همان قدري كه هيچوقت دلم نميخواست با هم غريبه باشيم،با تو غريبه باشم.

ميفهمم كه دوستم نداري.ميفهمم كه فقط يك كنجكاوي بود.اما حالي كردن اينها به دل آدميزاد سخت است.

بايد حواسم به خودم باشد. بايد مدام به خودم گوش زد كنم كه مبادا يادش برود خودم را بيشتر از تو دوست دارم.

برچسب: اسفند,سال,آخر, نویسنده: طاها باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:52

صفحه بندی